p34

مینهو آنجا فهمید.یونا فقط به بنگچان وابسته نشده بود.قلبش را به او سپرده بود.و بنگچان، برخلاف تمام چیزی که مینهو از مردان قدرتمند این دنیا می‌شناخت، با آن قلب مثل یک غنیمت رفتار نمی‌کرد.مثل چیزی مقدس از آن مراقبت می‌کرد.مینهو برای نخستین‌بار اجازه داد فکری که مدت‌ها از پذیرفتنش می‌ترسید، در ذهنش شکل بگیرد.شاید یونا به کسی غیر از او نیاز داشت که کنارش باشد.شاید بنگچان همان کسی بود که می‌توانست در بخش‌هایی از تاریکی همراه یونا بماند که مینهو هیچ‌وقت راهی به آن‌ها پیدا نکرده بود.ساختمان بیمارستان اختصاصی اونتورین در انتهای جاده‌ای خلوت قرار داشت؛ ساختمانی سفید و بلند با پنجره‌های بزرگ، نورهای روشن و ورودی‌ای که فقط افراد مشخصی اجازه‌ی ورود به آن را داشتند.به محض اینکه ماشین متوقف شد، درهای ورودی باز شدند.چند پرستار و یک پزشک با برانکارد به سمت ماشین آمدند.بنگچان یونا را رها نکرد.پزشک با لحنی آرام گفت:ـ لطفا اجازه بدید معاینه‌اش کنیم.بنگچان به یونا نگاه کردیونا چشمانش را باز کرد.ـ می‌ری؟ـ نه.ـ قول؟ـ قول.بنگچان به‌آرامی او را روی برانکارد گذاشت؛ اما یونا هنوز یک دستش را دور مچ او نگه داشته بود.پرستار خواست دستش را جدا کند، اما بنگچان با اشاره‌ای مانع شد.ـ عجله نکنید.
پزشک وضعیت یونا را بررسی کرد. فشار خونش پایین بود، تنفسش نامنظم و بدنش به‌دلیل شوک و خستگی شدید، بی‌رمق شده بود. روی بازو، شانه و کنار صورتش آثار ضربه دیده می‌شد. زخم‌های سطحی و کبودی‌های متعددی داشت، اما خوشبختانه آسیب خطرناکی به اندام‌های حیاتی‌اش وارد نشده بود.دکتر رو به مینهو گفت:ـ وضعیتش وخیمه، اما خطر فوری وجود نداره. بدنش تحت فشار زیادی قرار گرفته. هم از نظر جسمی و هم عصبی.مینهو با نگرانی پرسید:ـ یعنی چی؟ـ باید کاملاً استراحت کنه. حداقل برای مدتی نباید تحت فشار، هیجان یا تنش قرار بگیره. بدنش نیاز به زمان داره تا خودش رو بازیابی کنه.بنگچان که کنار برانکارد حرکت می‌کرد، پرسید:ـ هوشیاریش؟ـ احتمالاً به‌دلیل خستگی و شوک، مدتی بیهوش می‌مونه. این مسئله در حال حاضر غیرعادی نیست. اما باید تحت نظر باشه.یونا در همان لحظه انگشتانش را تکان داد.بنگچان فوراً خم شد.ـ من اینجام.دختر با چشم‌های نیمه‌باز، فقط صدای او را دنبال کرد و دوباره پلک‌هایش سنگین شد.
دیدگاه ها (۰)

p33

p32

p24

p8

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط